|
وقتی فرزندان همدم پناهِ بیپناهان شدند همه چیز از صدای لرزانِ پدربزرگ شروع شد. وقتی آقای قاسمی، با چشمهایی که انگار هنوز در میان دود و غبارِ اسفند سیاه سال 1404 مانده بود، برای ما شروع به تعریف کردن آن اتفاق کرد. او از «میناب» گفت؛ از جایی که آسمان اسفندماهش بوی شکوفههای بادام و بوی بهار میداد. آقای قاسمی با صدایی لرزان، میگفت: «ما قبل از جنگ، بهخوشی و آرامی زندگی میکردیم. همه ما منتظر بهار بودیم... منتظر اینکه درختهای باداممان دوباره روپوش گلهای صورتی بپوشند و بوی خوششان در تمام کوچههای شهر بپیچد. اما آنهایی که چشم دیدن شکوفه و لبخند و نوروز ما را نداشتند، بهار ارغوانی ما را با خون عوض کردند. عید ما، در آن سال، عیدی خونین شد و ما... آواره شدیم.» او، با چشمهای خیسش ادامه داد که: از آن روز، خانهای ندارند. از آن روز، خانهشان شهر مشهد است. آنها به مشهد آمده بودند تا در میان ما که بچههای بیسرپرست موسسهی «همدم» هستیم، جایی برای نشستن پیدا کنند. انگار تقدیر این بود کسانی که از دست جنگ خانهشان را از دست دادهبودند، در میان کسانی که از دست سرپرستهای بد، خانهشان را از دست دادهاند، آرام بگیرند. من وقتی اینها را میشنیدم، لرزشِ دستهایش را در میان حرفهایش حس میکردم. میدیدم که چقدر بزرگ است غمی که او و خانوادهاش با خود از میناب به مشهد آوردهاند؛ ما که خودمان در این خانه، تنها نبودهایم و همیشه با مهربانیِ مردم، شکمهایمان سیر و دلهایمان گرم بوده، میدانستیم که این خانواده، نه فقط به نان و آب، بلکه به یک «درک شدن» احتیاج دارند. ما، در همدم با هم بزرگ شدهایم. من و خواهرهای بیسرپرستم، بارها و بارها از مردم و خیرین کمک گرفتهایم تا بتوانیم زندگیمان را بسازیم. اما شاید چیزی که ما را در این روزهای سخت، اینقدر قوی نگه داشته، چیزی فراتر از کمکهای مادی بوده است؛ ما «مهربانی» را از اهالی خوب و اصیل خراسان یاد گرفتهایم. یاد گرفتهایم که حتی اگر خودمان در میان طوفان هستیم، باز هم میتوانیم برای کسی، چتری نگه داریم. وقتی خانواده قاسمی میهمان ما شدند، من و خواهرهایم فهمیدیم که نباید اجازه بدهیم آنها احساس تنهایی کنند. سعی کردیم با هر آنچه در توانمان هست، از آنها پذیرایی کنیم. ما، با لبخندهایمان سعی کردیم جای خالی شکوفههای بادامِ میناب را در دل و دستشان پر کنیم. میخواستیم بگوییم: «آقای قاسمی، اگر جنگ خانه شما را گرفت، اینجا خانهای هست که در آن، شما فقط یک میهمان نیستید؛ شما بخشی از خانواده ما هستید.» حالا هر بار که بهاری بیاید و شکوفههای تازه لبخند بزنند، من یاد میناب میافتم و یاد این که مهربانی، مثل ریشههای درخت بادام است؛ عمیق، سختجان و همیشه آماده برای شروع دوباره. ما در همدم، یاد گرفتهایم که حتی اگر هم بیسرپرست باشیم، میتوانیم برای کسی، «همدم» باشیم. روایتی از: مریم- فرزند همدم |